شيخ حسين انصاريان

28

عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى)

مبتلا شدم تدبير من چيست ؟ او خلافت را بليّه و زشتى مىدانست بليّه و زشتى تو و يارانت آن را سعادت و نعمت مىدانيد . سليم بن عبداللّه به او گفت : اگر مىخواهى فردا از عذاب الهى رهايى يا بى ، چون روزه‌دار دست از دنيا بكش و با مرگ افطار كن . محمّد بن كعب به او گفت : اگر مىخواهى فردا از عذاب الهى رهايى يا بى ، پيران مؤمنان را پدر دان ، مردان ميانه سال را برادر و كوچك‌ترها را فرزند ، به والدين احترام بگذار ، با برادران مهربان باش و به فرزندان نيكويى كن . رجاء بن حيات به او گفت : اگر مىخواهى فردا از عذاب الهى رهايى يا بى ، آنچه را كه براى خود دوست دارى براى مؤمنان دوست بدار و آنچه را بر خود نمىپسندى بر مؤمنان نيز مپسند و سپس هرگاه خواستى بمير . اكنون من نيز همين را به تو مىگويم و مىترسم از روزى كه پاهايت خواهند لرزيد ، چه بر سرت خواهد آمد ؟ آيا در كنار تو اين مردم خواهند بود كه تو را يارى دهند ؟ هارون چنان تحت تأثير قرار گرفت كه از شدت گريه از هوش رفت . من به فضيل گفتم : با امير نرم‌تر باش . پاسخ داد : من با او نرمى مىكنم ؛ امّا تو و يارانت امير را هلاك مىكنيد . چون هارون به هوش آمد ، به فضيل گفت : باز بگو ، فضيل گفت : اى امير ! شنيده‌ام كه يكى از دست نشانده‌هاى « عمر بن عبدالعزيز » از بىخوابى شكايت كرد ، عمر به او نوشت : اى برادر من ! بىخوابى گناهكاران را در كام آتش دوزخ و طول ابديّت به ياد آر ، تا در خواب و بيدارى راهنماى تو به سوى خدايت باشد . امّا مواظب باش كه پاى تو از اين راه نلغزد ؛ زيرا خدا به تو وعده بيش‌ترى نمىدهد و بر تو رحم نخواهد آورد . هنگامى كه حاكم نامه او را خواند ، از سرزمين‌هاى بسيارى گذشت و نزد عمر آمد ، عمر از او پرسيد چه چيز تو را نزد من آورد ؟ پاسخ داد : تو با نامه خود به دل من نيرو بخشيدى ، من ديگر تا به خدا نرسم ولايت تو را اداره نخواهم كرد ، هارون سخت گريست و گفت : باز بگو ، فضيل گفت :